تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker وصله های زندگی من





















وصله های زندگی من

 

ســــــــــــــــــلام

حالتون خوبه؟

نمي دونيد چقدر دلم براي وبلاگم و شما دوستاي مهربونم تنگ شده بود.

نمي دونيد چقدر حس بديه كه بياي نت و با جمله ي The page connot be displayed ! مواجه بشی!

فکر می کردم خیلی حرف برای گفتن دارم ، اما الآن حرفي ندارم!!!

از همه تون معذرت مي خوام كه در اين مدت نتونستم بهتون سر بزنم.

انشالله بعد از امتحاناتم جبران مي كنم.

در ضمن شروع به نوشتن يه وبلاگي كردم در مورد روانشناسی

خوشحال میشم سر بزنید و اگه دوست داشتید بگید تا لینکتون کنم.

دوستتون دارم و تا اطلاع ثانوي خداحافظ ... !!!Hello

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت0:20توسط سمانه | |

ســــــــــــلام دوستــــــــــــــاي گلـــم

واااااااااااااااي خداي من...داشتم ديوونه مي شدم!کلافه

هر وقت مي خواستم بيام بنويسم و آپ كنم ، تا مي نوشتم بلاگفا مي نوشت : The page connot be displayed تا اینکه بالاخره امشب باهام کنار اومد.

نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود...connie_49.gif

البته از این به بعد کمتر آپ می کنم و متاسفانه کمتر می تونم بهتون سر بزنم زیــــــرا : امتحانات نزديك است!!!

هر روز كه به روزهاي امتحان نزديك ميشم قيافه م بيشتر تغيير ميكنه و هيجان زده تر ميشم!Begging

نه كه خيلي خووندم ميترسم تا اون موقع يادم بره!whistling

از استرس امتحاناتم هر شب كابوس ميبينم.

البته چند شب پيش خواب خوبي ديدم...خواب ديدم ني ني دارمني ني دو قلــــــو!!!Gemini

نمي دونيد چقدر ناز بودن بعد از اينكه به دنيا اومدن پرستار ني ني هامو گذاشته بود توو سبد و آورد داد به محسن و محسن هم آورد داد بغل من...يه دختر و يه پسرconnie_43.gifباور كنيد من يه انسانم و محسن هم يه انسان ولي نمي دونم چرا بچه هامون توله ببر بودنيعني من اينارو زاييده بودم؟!؟!؟!؟حالا چه جوري بايد بزرگشون مي كردم؟اگه بعد از بزرگ شدن من و محسن رو مي خوردن چي؟!؟!؟استرس

هر چي بود خيلي خوب بود...خيلي دوستشون داشتم!

نمي دونيد مادر شدن چقدر برام لذت بخش بود اما اي كاش بچه هام آدم بودن نه ببر.girl_to_take_umbrage2.gif

ديروز به يه مهموني دوستانه دعوت بودم البته دوست خواهرم بود.

بعد از مدتها لاك زدم و كلي هم رو ناخنهام طراحي كردم و لباسهاي مهموني! پوشيدم و آماده ي رفتن به مهموني شدم اما يهو يادم افتاد كه يه ماه ديگه امتحان دارم و چيزي نخووندم...بنابراين از رفتن به مهموني منصرف شدم و در يك آن با كبري اينا تصميم گرفتيم كه درس بخوونيم!

و نتيجه اينكه مهموني رو از دست دادم ولي در عوض سـه صفحه درس خووندم!Reading a Book

من كه درس نمي خوونم لااقل شما دعا كنيد فقط پاس كنم!

اين كلاس زبان هم برام شده قوز بالا قوز!

اين ترم استاده يه كمي دور از جون شما عقده ايهگفته يه مقاله در مورد يكي از مشاهير ايران بنويسيد و روز يكشنبه يعني فردا ، كه ديگه الآن شده امروز ، بيارين و ۱۰ دقيقه در موردش صحبت كنيد!

حالا مشاهيرو بي خيال آخه من نمي تونم در مورد مشاهير ايراني به فارسي توضيحي بدم چه برسه به زبون زيبا و شيوا و رساي انگليسي!!!

آخه مگه من دكترم؟مگه ميخوام از پايان نامه م دفاع كنم؟

آخه بابات خوب ، مادرت خوب ، برو بشين توو خونه گلدوزيتو بكن خانومLost the Thread تو رو چه به تدريس زبان!

وااااااي...اين پست خيلي طولاني شد.

هرچند هنوز حرف براي گفتن دارم ولي ديگه بيشتر از اين خسته تون نمي كنم.

دوستتون دارم و به خدا مي سپارمتون...Flower

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت1:0توسط سمانه | |

 

سلام به همه ی شما دوستای خوب و مهربونم

وااااااااااااااای که چقدر دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی و شما دوستای خوبم تنگ شده بود.

این مدتی که نبودم و در خماری اینترنت به سر میبردم تلفنمون یکطرفه بود و بعد از مدتی هم دوطرفه قطع شد و من ماندم و انبوهی غم و غصه!!!چون تنها اسباب بازیم قطع بود!

راستش تلفن برای من حکم یه همدم خوب رو داره و از اونجایی که تنها وسیله ی ارتباطی بین من و محسن منه بدیهی ست که علاقه ی زیادی بهش داشته باشم و در فراقش بسوزم و ناچاراً بسازم!Begging

ششمین روز عید تلفنمون وصل شد ولی من هفتمین روز رفتم مسافرت و بعد از عید هم مهمونی و ... و بعد هم کلاس زبان!!!به خدا قسم من از زبون مادریم راضی ام نمی دونم چرا باید مسلط به زبون اجنبی باشم.البته نسبت به ترمهای اول اوضاعم بهتره و دیگه مثل این به استاد نگاه نمی کنم!

اگه خدا بخواد می خوام فردا برم دانشگاه ببینم چه روز هایی در هفته کلاس دارم!!!

البته اگه با لگد پرتم نکنن بیرون و به عنوان دانشجو قبولم کنن!

دلم برای محسنم خیلی تنگ شده با اینکه هنوز یک هفته نشده که از پیشم رفته ولی دلم میخواست که الآن کنارم بود و تو گوشش یواشکی میگفتم دوستش دارم!

پ . ن ۱ : امروز رفته بودیم کوه...خیلی خسته ام...چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم الآن فقط به لالا فکر میکنم. Night

پ . ن ۲ : همتون رو دوست دارم.For You

 

+نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت0:30توسط سمانه | |

 

سلام به همه ي دوستاي خوب و با معرفت خودم
من برگشتم!!!بعد از 2 ماه
قبل از هر چيزي بايد بگم سال نو همگي مبارك انشالله كه سال خوبي براتون باشه و به خواسته هاتون برسيد
فقط خدا ميدونه در اين مدت دور از نت چه عذابي كشيدم...البته هر از چند گاهي از اين ور و اون ور كامنت ها رو چك مي كردم.
نمي دونيد چقدر از ديدن محبت هاتون خوشحال مي شدم.
خوشحالم كه فراموشم نكرديد
بگذريم...
تعطيلات خوب بود؟!؟!؟!؟خوش گذشت؟!؟!؟!؟
امسال اولين سالي بود كه من لحظه ي تحويل سال تنهاي تنها بودم.البته محسن گلم بهم زنگ زد و در اون لحظه در حال مكالمه بوديم.
از 7 فروردين تا امروز هم مسافرت بوديم.
اين 8 روز خيلي خوش گذشت.
قراره بيشتر از اين هم خوش بگذره.
مي دونيد چرا؟
چون لحظه ي ديدار نزديك است!!!
محسن جونم قراره بياد پيشم.
بعد از 52 روز دوري!!!
خلاصه اينكه به من داره خوش ميگذره مثل اينكه روزگارم بر وفق مراده
...گوش شيطون كر...

پ . ن 1 : از اونجايي كه امروز از مسافرت برگشتم شديدا احتياج به استراحت دارم
پ . ن 2 : از اين به بعد ميام نت و به همتون سر ميزنم...من كه خيلي خوشحالم...شما چطور؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت1:30توسط سمانه | |

سلام دوستان گل من
امروز باز از اون جمعه هاي دلگيره...امروز جمعه ست ديگه آره؟!؟!؟!؟
چند روز بود كه خونه نبودم و هي مهمون اين و اون بودم و بهم خوش مي گذشت اما از ديشب كه اومدم خونه باز دلم گرفت و احساس تنهايي اومدم سراغم!
باز فكر و خيال هاي جورواجور و ياد خاطرات گذشته!
ياد اون زموني كه مامان و بابام بودن و با هم زندگي مي كرديم.
ياد اون روزهاي اول آشناييم با محسن
ياد اون روزهايي كه عشق رو تازه داشتم تجربه مي كردم.
شب هايي كه يواشكي با محسن صحبت مي كردم كه مامان و بابا متوجه نشن...كه البته با 400000 تومان پول تلفن متوجه شدن!
ياد اولين ديدارم با محسن...توو اون روز سرد
خلاصه اينكه ياد همه ي اون روزهاي خوب سال 84  باعث شد كه بيشتر دلم بگيره
اكثر آدما وقتي يه چيزي يا يه كسي رو از دست ميدن قدرشون رو مي فهمن...متاسفانه من هم جز اون اكثريت ام.
الآن دارم حسرت روزهاي گذشته رو مي خورم ولي ديگه هيچ فايده اي نداره
دلم مي خواد با مامان و بابا زندگي كنم و هميشه كنارم باشن اما غير ممكنه...
الآن قدرشون رو مي دونم...الآن مي فهمم كه وجودشون چقدر برام ارزش داشت.
اما چه فايده؟!؟!؟
از اين بابت خوشحالم كه الآن كنار هم هستند ولي از اين بابت خيلي ناراحتم كه ديگه نمي بينمشون.
شايد اگه محسن نبود من تا حالا دق كرده بودم.
اما از اونجايي كه "خدا گر ز حكمت ببندد دري...ز رحمت گشايد در ديگري" محسن رو سر راه من قرار داد
بعد از رفتن بابا و مامان محسن شد همه ي زندگيم
شد تنها مرد زندگي من...
تنها كسي كه با تمام وجود دوستش دارم
ديگه سعي مي كنم ناراحتش نكنم.سعي مي كنم قدرش رو بدونم
هر چند گاهي اوقات دلخوري پيش مياد كه بيشتر اوقات هم تقصير از منه ولي محسن من ميدونه كه چقدر دوستش دارم و اينقدر هم گذشت داره كه ببخشه.
نمي دونم چرا اينا رو اينجا نوشتم...شايد اين پست براي شما يه خورده غمگين باشه...پس از همين جا از همتون معذرت مي خوام.

پ.ن : محسن من هیچ شباهتی به این شکلک ها نداره!

 

+نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت20:20توسط سمانه | |

 

تنها دليل من كه خدا هست و
اين جهان زيباست
وين حيات عزيز و گرانبهاست
لبخند چشم توست

هر چند با تبسم شيرينت
آن چنان
از خويش مي روم
كه نمي بينمش درست

لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز ميدهد

در جسم من ، تمامي روح حيات را
پرواز ميدهد

-جان مرا - كه دوريت از من گرفته
شيرين و خوش
دوباره به من باز ميدهد.

                                                                                                             فریدون مشیری


 

+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت18:45توسط سمانه | |

 

سلام
حالتون خوبه دوستاي خوبم؟
چند وقت بود هي دلم مي خواست بيام و بنويسم اما خب چيكار كنم دست خودم كه نبود...حرفي نداشتم برا ي گفتن!!!
امروز بالاخره اومدم...
سرما خوردگيم كاملا خوب شده و در صحت و سلامت كامل به سر مي برم.البته در مورد صحت و سلامت كامل عقلي همچنان مشكوكيم!!!
امتحانات پايان ترم آزمايشگاه محسن شروع شده و كمتر افتخار مکالمه با بنده رو ميدن!
امروز امتحان داشت...ازش پرسيدم چطور بود؟گفت : خوب بود اما نمي دونم چرا جواب همه ي سؤالها يكي بود!!!
طفلك بچه م يه جواب رو واسه همه ي سؤالها نوشته كه شايد يكيش درست باشه!
در مورد صحت و سلامت عقلي محسن نيز همچنان مشكوكيم
به خدا وقتي من و محسن آشنا شديم محسن سالم بود...فكر كنم كمال همنشين روش اثر گذاشته
من هم مشغول كلاس زبانم...هميشه از زبان متنفر بودم...ولي نمي دونم چرا الآن خوشم اومده و لحظه شماري مي كنم كه برم كلاس!شايد هم چون مطالبش خيلي آسونه خوشم اومده...خدا كنه سخت نشه و همينطور آسون پيش بره.
راستي اينم بگم احتمالا از بيستم دي تا اوايل بهمن اصلا نيام و بطور كامل مفقود الاثر بشم!!!
به دليل عدم پرداخت فيش بسياااااااااااااار سنگين تلفن و يكطرفه شدن آن
خلاصه به بزرگي خودتون ببخشيد اگه بهتون سر نخواهم زد.

پ.ن 1 : تا بيستم سعي مي كنم هر روز بهتون سر بزنم . بهمن ماه هم كه دوباره تشريف فرما شدم جبران مي كنم.
پ.ن 2 : كسي 230000 تومان پول بي زبون داره در راه خدا بده به من كه من هم بریزم به حساب مخابرات؟

پ.ن 3 : پدر عشق بسوزه(این خودش نیستا...پدرشه)
پ.ن 4 : چرا اين پست نسبت به پست هاي قبلي اينقدر طولاني شد؟
پ.ن 5 : فرا رسيدن ماه محرم رو به همه ي حسيني ها تسليت ميگم.
پ.ن 6 : اين پست چقدر پ . ن داره.

 

+نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت21:20توسط سمانه | |

 

سلام

بالاخره بعد از مدتها از تنهایی و بیکاری خلاص شدم.

از این به بعد هفته ای سه روز میرم کلاس زبان.البته قبلا گفتم که من زبان بلدم.

امروز اولین جلسه رو رفتم و فقط زل زدم به استاد!!!آخه اصلا نمی فهمیدم چی میگه!!!

از من انگلیسی سوال می پرسید و من همین جور زل زده بودم بهش...آخه نمی تونستم جمله م رو انگلیسی سر هم کنم و بگم...اونم بی خیالم شد!شاید هم فکر کرده من کر و لالم!

فقط ساعت کلاسهام یه خورده مشکل داره...آخه ساعت ۸ که من تک و تنها برمیگردم خونه هیچکی توو خیابون نیست و همه جا خلوته و منم از ترسم بدو بدو میام خونه.

امشب از کلاس که رسیدم زود مشق هامو نوشتم...ترسیدم یادم بره...اما کسی بهم توپ قلقلی عیدی نداد!!!

پ.ن : قربون زبون مادریم برم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت0:0توسط سمانه | |

سلام

امشب اولین شب یلداست که من تنهام!!!

دلم گرفته بود...اومدم یه چیزی بنویسم شاید سبک تر بشم اما الآن که اینجام چیزی به ذهنم نمی رسه...

امیدوارم امشب به همتون خوش بگذره.

یلداتون مبارک.

 

+نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت19:0توسط سمانه | |

 

سلام دوستان مهربونم

از اینکه من نبودم و اومدین به وبلاگم سر زدین ممنونم...

من از مسافرت برگشتم اما حالم خوب نیست و شدیدا سرما خوردم...

توروخدا دعا کنید زود حالم خوب بشه...مرسی.

+نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت1:0توسط سمانه | |